تبلیغات
و فاصله تجربه یی بیهوده است

و فاصله تجربه یی بیهوده است


من بامدادم سرانجام

خسته

بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.

هرچند جنگی از این فرساینده‌تر نیست،

که پیش از آنکه باره برانگیزی

آگاهی که سایه‌ی عظیمِ کرکسی گشوده‌بال

بر سراسرِ میدان گذشته است

تقدیر از تو گُدازی خون‌آلوده به خاک اندر کرده است

و تو را دیگر از شکست و مرگ گزیر نیست.

[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 22:22 ] [ mohammad ]



غافلان هم سازند
 
تنها توفان کودکانِ ناهمگون می زاید

همساز سایه سانانند محتاط در مرزهای آفتاب

در هیاتِ زندگان مردگانند.

وینان دل به دریا افگنانند

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی دوشادوشِ مرگ

پیشاپیشِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام که زیسته بودند

که تباهی از درگاهِ بلندِ خاطره شان
 
شرمسار و سرفکنده می گذرد

کاشفانِ چشمه

کاشفانِ فروتن شوکران

جویندگانِ شادی در مِجری آتشفشان ها

شعبده بازانِ لبخند در شبکلاهِ درد

با جا پایی ژرف تر از شادی

در گذرگاهِ پرندگان.

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن میکنند

و می میرند.

احمد شاملو..... برای چه گوارا
 

[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 13:11 ] [ mohammad ]



هنور در فکر آن کلاغم در دره های یوش

با قیچی سیاهش بر زردیِ برشته گندمزار با خش خشی مضاعف

از آسمان کاغذی مات قوسی برید کج

و رو به کوه  نزدیک با غار غار خشک گلویش

چیزی گفت

 که کوه ها بی حوصله در زِلِّ آفتاب

 تا دیرگاهی آن را با حیرت در کَلّه های سنگی شان تکرار می کردند

گاهی سوال میکنم از خود که

 یک کلاغ با آن حضورِ قاطعِ بی تخفیف

 وقتی صلاتِ ظهر با رنگِ سوگوارِ مُصرّش

بر زردی برشته گندم زاری بال می کشد

 تا از فراز چند سپیدار بگذرد،

با آن خروش و خشم

چه دارد بگوید با کوه های پیر

کاین عابدانِ خسته ی خواب آلود
 
در نیمروز تابستانی

 تا دیرگاهی آن را با هم تکرار کنند؟  



برای اسماعیل خویی..........احمد شاملو ......ققنوس...... 
[ چهارشنبه 31 تیر 1394 ] [ 18:48 ] [ mohammad ]


دل سپرده ام من به روی تو       در دل من است آرزوی تو

بخت آینه باشدم اگر می نشاندم  روبروی تو

جانِ جانِ جان از همه جهان  می کشد دلم پر به سوی تو

دل به دل  ز تو تا تو آمدم

قبله گاه من خاک کوه تو

من که عاشقم  مست  و سرخوشم  جرعه می کشم از سبوی تو

گنج  آرزو در دلِ منی   در دلم کنم جست و جوی تو

جانِ جانِ جان از همه جهان   می کشد دلم پر به سوی تو

دل سپرده ام من به روی تو       در دل من است آرزوی تو

بخت آینه باشدم اگر می نشاندم  روبروی تو

جانِ جانِ جان از همه جهان   می کشد دلم پر به سوی تو

دل به دل  ز تو تا تو آمدم

قبله گاه من خاک کوه تو

من که عاشقم  مست  و سرخوشم  جرعه می کشم از سبوی تو

گنج  آرزو در دلِ منی   در دلم کنم جست و جوی تو

جانِ جانِ جان از همه جهان   می کشد دلم پر به سوی تو

 

 

 

 

 

 

 

 


[ چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ] [ 16:35 ] [ mohammad ]

شانه ات مُجابم می کند

در بستری که عشق تشنگی ست

شانه هایت همچنانم عطش می دهد

در بستری که عشق مُجابش کرده است



احمد شاملو :  دشنه در دیس


[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 21:01 ] [ mohammad ]

چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پُشتِ سمندی گویی نو زین که قرارش نیست

و فاصله تجربه یی بیهوده است 

بوی پیرهنت  اینجا و اکنون 

کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر حضورِ مانوسِ دستِ تو را می جوید

و به راه اندیشیدن یأس را رَج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط

 و جهان از هر سلامی خالیست


احمد شاملو :  دشنه در دیس
[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 20:41 ] [ mohammad ]

فردا تمام را سخن از او بود

گفتند بر زمینه ی تاریکِ آسمان تنها سیاهی شنلش نقش بسته است

و تا زمانِ درازی جز  جِنگ جِنگ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگکِ تُنگِ اسب او  

و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ  نشنیده گوشِ شب بیداران آوازی

 

تنها یکی دو تنی گفتند :

در شگفت از هیبتِ سکوتِ به نا هنگام  انبوهِ ظلمتی متفکر را که می گذشته است

. و اسبِ خسته یی را از دنبال می کشیده است

از پشتِ قابِ پنجره در کوچه دیدند

و سگ ها  احساسِ رازناکِ غریب اش را تا دیرگاه در شب پاییزی لائیده اند

 زیرا  چنان سکوت شگرفی با او با دشت نقش بسته است

کآوازِ رویشِ نگرانِ جوانه ها بر توسه های آن سوی مرداب چون غریو

در گوش ها نشسته است



یادش بخیر مادرم  از پیش در جهد بود دایم تا واژگون کند دیوار اندُهی که خبر داشت در دلم مرگش

به جای خالی اش احداث می کند

خندید و زیر لب گفت ،

 این جور وقت هاست که مرگ از وظیفه ی بی حاصلش ملال احساس می کند


احمد شاملو :  دشنه در دیس


[ سه شنبه 21 آبان 1392 ] [ 22:40 ] [ mohammad ]

یَلِه بر نازُکای  چمن رها شده باشی

پا در خُنکای شوخِ چشمه یی

و زنجره رنجیره ی  بلورینِ صدایش را ببافد

در تجرّدِ  شب واپسین وحشتِ جانت نا آگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد

غمِ سنگینت تلخی ساقه ی علفی باشد که به دندان می فشری  

همچون حبابی ناپایدار تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی

و رویینه به جادویی که اسفندیار 

مسیرِ سوزانِ شهابی خطِّ رحیل به چشمت زند 

و در ایمن تر کُنجِ گمانت به خیالِ سستِ یکی تلنگر

آبگینه ی عمرت خاموش در هم شکند.



احمد شاملو ...  از شعرهای دشنه در دیس ....    برای ضیاءالدین جاوید

اطلاعات و ویراستاری کلمات با کمک سایت      http://shamlou.org  :

 

 

 


[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 16:21 ] [ mohammad ]

در یکی فریاد زیستن

پروازِ عصیانی فوّاره‌یی  که خلاصی اش از خاک نیست

و رهایی را تجربه ای می کند

و شُکوهِ مردن در فواره ی فریادی

زمین ات دیوانه آسا با خویش می کشد تا باروری را دست مایه یی کند

که شهیدان و عاصیان یارانند

که بارآوری را بارانند   بار آورانند

زمین را بارانِ برکت ها شدن مرگِ فوّاره از این دست است

ورنه خاک از تو  باتلاقی خواهد شد

چون به گونه ی  جوبارانِ حقیر مُرده باشی

فریادی شو تا باران

وگرنه مُرداران !  


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

به پوران صلح‌کل و سیروس طاهباز  برای تمام صفا و محبتشان .... 

 ویراستاری کلمات با کمک سایت  :   http://shamlou.org       


[ شنبه 16 شهریور 1392 ] [ 20:32 ] [ mohammad ]

نفسِ خشم آگینِ مرا تُند و بریده در آغوش می فشاری

و من احساس میکنم  که رها می شوم

و عشق  مرگِ رهایی بخشِ مرا از تمامی تلخی ها می آکند

بهشتِ من جنگلِ شوکران هاست

و شهادتِ مرا پایانی نیست


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش


[ شنبه 16 شهریور 1392 ] [ 20:16 ] [ mohammad ]

من درد بوده ام همه   من درد بوده ام

گفتی پوست واره یی  استوار به دردی

چونان طبل  خالی و فریاد گر

درونِ مرا که خراشید   تام تام از درد بینبارد؟

و هر اندامم از شگنجه ی فسفرینِ درد مشخص بود

در تمامتِ بیداریِ خویش هر نماد و نمود را با احساسِ عمیقِ درد دریافتم

عشق آمد و دردم از جان گریخت

خود در آن دم که به خواب می رفتم

آغاز از پایان آغاز شد

تقدیرِ من است این همه با سرنوشتِ توست

یا لعنتی ست جاودانه ؟

که این فروکشِ درد خود انگیزه ی دردی دیگر بود

که هنگامی به آزادیِ عشق اعتراف می کردی

که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند

نگاه کن ای   نگاه کن

که چگونه فریادِ خشمِ من از نگاهم شعله می کشد

چنان که پنداری تندیسی عظیم با ریه های پولادینِ خویش نفس می کشد

از کجا آمده ای

ای که می باید اکنون ات را این چنین به دردی تاریک کننده غرقه کنی  

از کجا آمده ای ؟

و ملال در من جمع می آید

و کینه یی دَم افزون به شمارِ حلقه های زنجیرم

چون آب ها راکد و تیره که در ماندابی.


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش


 


[ شنبه 16 شهریور 1392 ] [ 20:07 ] [ mohammad ]

با خشم و جدل زیستم

و به هنگامی که قاضیان اثباتِ آنرا که در عدالتِ ایشان شایبه ی اشتباه نیست

انسانیت را محکوم میکردند

و امیران نمایشِ قدرت را شمشیر بر گردنِ محکوم می زدند

محتضر را سر بر زانوی خویش نهادم.

و به هنگامی که همگنانِ من عشق را در رویای زیستن اصرار می کردند

من ایستاده بودم تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد

و اکنون در آستانه ی ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم

و در سیاهی فرو شوم

به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته آنجا که تو ایستاده ای.

 

احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

 


[ شنبه 16 شهریور 1392 ] [ 19:44 ] [ mohammad ]

منم  آری  منم     که  از اینگونه تلخ میگریم

که اینک زایشِ من  از پسِ دردی چهل ساله  در نگرانی این نیمروزِ تفته

در دامانِ تو که اطمینان ایت و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است

در نگرانی این لحظه یأس  که سایه ها دراز می شوند و شب با قدم های کوتاه دره را می انبارد

ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود ،  نوازش نبود و بخشش نبود

که این همه پیروزیِ حسرت است

باز آمدنِ همه بینایی هاست  به هنگامی که  آفتاب سفر را جاودانه بار بسته است

و دیری نخواهد گذشت که چشم انداز خاطره یی خواهد شد

و حسرتی و دریغی

که در این قفس جانوری هست از نوازشِ دستانت برانگیخته

که از حرکتِ آرامِ این سیاه جامه مسافر به خشمی حیوانی می خروشد


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش


[ پنجشنبه 14 شهریور 1392 ] [ 20:27 ] [ mohammad ]

کجایی ؟

بشنو!  بشنو!

من از آنگونه با خویش به مهرم  که بسمل شدن را به جان می پذیرم

بس که پاک میخواند این آبِ پاکیزه که عطشانش مانده ام

بس که آزاد خواهم شد از تکرارِ هجاهای همهمه در کشاکشِ این جنگِ بی شکوه

و پاکیزگی این آب با جانِ پُر عطشم  کوچ را همسفر خواهد شد

و وجدان های بی رونق و خاموشِ قاضیان

 که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند  به خود بازم می نهد


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

 

 


[ پنجشنبه 14 شهریور 1392 ] [ 20:13 ] [ mohammad ]

نه این برف را دیگر سرِ باز ایستادن نیست،

برفی که بر ابروی  و به موی ما می نشنید تا در آستانه یِ آیینه چنان در خوبشتن نظر کنیم

که به وحشت از بلندِ فریادوارِ گُداری به اعماقِ مغاک نظر بردوزی

باری مگر آتشِ قطبی را برافروزی

که برقِ مهربانِ نگاهت آفتاب را بر پولادِ خنجری می گشاید

 که می باید به دلیری با دردِ بلندِ شبچراغی اش تاب آرم

به هنگامی که انعطافِ قلبِ مرا با سختی نیغه ی خویش آزمونی می کند.

نه...   نه...! 

تردیدی بر جای بِنمانده است

مگر قاطعیتِ وجودِ تو که از سرانجامِ خویش به تردیدم می افکند،

که تو آن جُرعه‌ی آبی که غلامان به کبوتران می نوشانند

از آن پیش تر که خنجر به گلوگاهِشان نهند.


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

  


[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 22:59 ] [ mohammad ]

بودن با نبودن

بحث در این نیست

وسوسه این است

شرابِ زهرآلوده به جام و شمشیر به زهرآب دیده در کفِ دشمن

همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده

و پرده در لحظه معلوم فرو خواهد افتاد

پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بود که نقشِ من میراثِ اعتماد فریبکارِ اوست

و بسترِ فریبِ او کامگاهِ عمویم

من این همه را به ناگهان دریافتم با نیم نگاهی از سرِ اتفاق

به نظّارگانِ تماشا

اگر اعتماد چون شیطانی دیگر

این هابیلِ دیگر را

به جتسمانی دیگر به بی خبری لالا نگفته بود

خدا را   خدا را  

چه فریبی اما ، چه فریبی!

که آنکه از پسِ پرده ی نیم رنگ ظلمت به تماشا نشسته از تمامی فاجعه آگاه است

و غمنامه ی مرا پیشاپیش حرف به حرف باز می شناسد

در پس پرده ی نیم رنگ تاریکی چشم ها نظاره ی دردِ مرا سکه ها از سیم و زر پرداخته اند

تا از طرحِ آزادِ گریستن در اختلالِ صدا و تنفسِ آنکس که متظاهرانه در حقیقت به تردید می نگرد

لذتی به کف آرد

از اینان مدد از چه خواهم،

که سرانجام مرا و عموی مرا به تساوی در برابر خویش به کُرنش می خوانند

هرچند رنجِ من ایشان را ندا در داده باشد که دیگر 

کلادیوس نه نامِ عم که مفهومی ست عام.

و پرده در لحظه محتوم

با این همه از آن زمان که حقیقت چون روحِ سرگردانِ بی آرامی در من آشکاره شد

و گندِ جهان چون دودِ مشعلی در صحنه های دروغین  منخرینِ مرا آزرد،

بحثی نه که وسوسه یی ست این

بودن یا نبودن


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 22:37 ] [ mohammad ]

نگاه کن چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می شکند

رخساره ای که توفان اش مسخ  نیارست کرد .

چه فروتنانه بر آستانه ی  تو بر خاک می افتد آن که در کمرگاهِ دریا دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش میلادِ  پُرهیاهای  هزار شهزاده بود.

نگاه کن 


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

 


[ سه شنبه 8 مرداد 1392 ] [ 22:32 ] [ mohammad ]

انکارِ عشق را چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای  

دُشنه یی مگر به آستین اندر نهان کرده باشی

که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد  که وجودش همه  بانگی شد .


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش


[ سه شنبه 8 مرداد 1392 ] [ 22:21 ] [ mohammad ]

نگاه کن چه فرونتانه بر خاک می گستَرَد آن که نهالِ نازکِ دستاتش از عشق خداست

و پیشِ عصیانش بالای جهنم پست است

آن کو  به  یکی  آری  می میرد نه به زخمِ صد خنجر

و مرگش در نمی رسد مگر آنکه از تبِ وهن دق کند

قلعه یی عظیم که طلسم دروازه اش کلامِ کوچکِ دوستی ست .


احمد شاملو:   ابراهیم در آتش

 

 


[ سه شنبه 8 مرداد 1392 ] [ 22:13 ] [ mohammad ]

جوجه یی در آشیانه

گُلی در جزیره

ستاره یی در کهکشان

با پیشانی بلند ت به جِرمی اندیشیدی که در پوسته می رُست  تا باغچه را به نغمه سرشار کند

همچنان که عصاره ی خاک از دهلیزِ ساقه می گذشت

تا چشم اندازِ تابستانه را به رنگی دیگر بیاراید

بر جزیره یی که می گذرد با گردشِ تپنده ی روزان و شبان از برابرِ خورشیدی که در خود میسوزد.

تو میلاد را دیگر بار در نظامِ قوانینش دوره میکنی

و موریانه تاریک تپش های زمانت را می شمارد.

 

احمد شاملو:   ابراهیم در آتش



[ سه شنبه 8 مرداد 1392 ] [ 21:17 ] [ mohammad ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

Authors
Mofid Links
| 
Statics
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Blog Custom


--------------------------------------



AvaCode.42