تبلیغات
و فاصله تجربه یی بیهوده است

و فاصله تجربه یی بیهوده است

 مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت  شب چرایی گفت و خواب از سر گرفت

مرغ وایی کرد پر بگشود و بست راه شب نشناخت در ظلمت نشست

من همان مرغم به ظلمت باژگون نغمه اش وای ، آبخوردش جوی خون

دانه اش در دام تزویر فلک لانه بر گهواره ی جنبان شک

لانه می جنبد وز او ارکان مرغ ژیغ ژیغش می خراشد جان مرغ

ای خدا گر شک نبودی در میان کی چنین تاریک بود این خاکدان

گر نه تن زندان تردید آمدی شب پر از فانوس خورشید آمدی

من همان مرغم که وای آواز او، سوز مایوسان همه از ساز او

او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست شب خوش از مرغی که در فریاد از اوست

گاه بالی میزند در قعر آن ، گاه وایی میگشد از سوز جان

خود اگر شب سرخوش از وایش نبود لاجرم این بند بر پایش نبود

وای اگر تابد به زندانبان ریش ، آفتاب عشقی از محبوس خویش

من همان مرغم نه افزون نه کم ، قایقی سر گشته بر دریای غم

گر امیدم پیش راند یک نفس روح دریایم کشاند بازپس

گر امیدم وانهد با خویشتن مدفن دریای بی پایان و، من

ور به خود بازم نهد دریای پیر، گو بیا امید و پارویی بگیر

خود نه از امید رستم نی ز غم وین میان خوش دست وپایی میزنم

من همان مرغم که پر بگشود و بست ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست

نه ش غم جان است و نه ش پروای نام ، میزند وای به ظلمت ، والسلام

احمد شاملو... باغ آینه ... برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش


[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 15:10 ] [ mohammad ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

Authors
Mofid Links
| 
Statics
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Blog Custom


--------------------------------------



AvaCode.42