تبلیغات
و فاصله تجربه یی بیهوده است

و فاصله تجربه یی بیهوده است

باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد .

 چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بیگاه به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.

کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشی .

آیینه یی نیک پرداخته توانی بود آنجا تا آراستگی را پیش از در آمدن در خود نظری کنی

هر چند غلغله آن سوی در زاده توهم توست ، نه انبوهی مهمانان ،

که آنجا تو را کسی یه انتظار نیست . 

که آنجا جنبش شاید، اما جنبنده ای در کار نیست

نه ارواح ، نه اشباح، نه قدیسان کافورینه به کف ، نه عفریتان آتشین گاو سر .

نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش .

نه ملغمه بی قانون مطلق های متنافی .

تنها تو آنجا موجودیت مطلقی ، موجودیت محض .

چرا که در غیاب خود ادامه می بابی و غیابت حضور قاطع اعجاز است

گذارت از آستانه ناگزیر فروچکیدن قطره قطرانی ست در نا متناهی ظلمات

دریغا ای کاش ای کاش  قضاوتی  قضاوتی  قضاوتی   در کار در کار در کار می بود

شاید اگرت توان شنفتن بود .

پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید چون هُرَّستِ آوار دریغ می شنیدی

کاشکی  کاشکی  داوری  داوری  داوری  در کار در کار در کار در کار

اما داوری آن سوی در نشسته است بی ردای شوم قاضیان ،

ذاتش درایت و انصاف ، هیأتش زمان و خاطره ات تا جاودان جاویدان در  تکرار ادوار داوری خواهد شد

بدرود ،  بدرود ( چنین گوید بامداد شاعر،)  رقصان می گذرم  از آستانه ی اجبار شادمانه و شاکر .

از بیرون به درون آمدم ، از منظر به نظاره به ناظر  

نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای  نه به هیأت سنگی  نه به هیأت اقیانوسی

من به هیأت  ما  زاده شدم  به هیات پر شکوه انسان تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و  هیبت دریا را بشنوم .

تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم .

که کارستانی ازین دست  از توان درخت و پرنده و سخره و آبشار بیرون است

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود .

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن ؛ توان شنفتن ؛ توان دیدن و گفتن

توان اندوهگین و شادمان شدن  ، توان خندیدن به وسعت دل  توان گریستن به سویدای جان

توان گردن به غرور برافشاندن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهایی   تنهایی   تنهایی   تنهایی عریان

انسان دشواری وظیفه است

دستان بسته ام آزاد نبود  تا هر چشم انداز را به جان در برکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده . هر بدر کامل و هر پگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را

رخصت زیستن را دست بسته  دهان بسته  گذشتم  دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را تنها از رخنه تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم

 و اکنون آنک دَرِ کوتاهِ بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر

دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می نگرم 

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم . 

چنین گفت بامداد خسته 

احمد شاملو ... در آستانه


[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 22:07 ] [ mohammad ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

Authors
Mofid Links
| 
Statics
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Blog Custom


--------------------------------------



AvaCode.42